X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 20 مرداد 1392
توسط: سارای

دوست

گاهی وقتا تو زندگی باید خودتو بزنی به کری ! به کوری! به کوچه علی چپ !

چون اگه کر و کور نشی خودت اذیت میشی ! خودت عذاب میکشی .... کلی غصه میخوری آخرشم بعد چند روز فکر و خیال با خودت میگی اصن به جهنم ! بذار هر غلطی میخوان بکنن ، من چرا اعصاب خودمو خورد کنم ....

الان من تو این مرحله آخریه ام ! روزای غصه خوردنمو گذروندم و الان بیخیال شدم .... بگذریم



نزدیک یک سال پیش من با دختری به اسم "ف" آشنا شدم ... کم کم با هم صمیمی تر شدیم و خیلی درددل میکردیم ... زیاد میومد خونمون و باهم شیرینی می پختیم و حرف میزدیم و .... ف یه وسیله ی خیلی مهمی تو کار ما داشت که من نداشتم و خیلی هم گرون بود نمی تونستم بخرمش اون موقع خودش یه روز که دور همی دوستانمون بود واسم اوردش و گفت ازش استفاده کن تا دستت راه بیفته و کار باهاشو یاد بگیری .... منم قبول کردم و باز خودش پیشنهاد داد که برا روز امتحانتم اینو ببر که کارت عالی شه دیگه ! .... این رو میز من موند و موند و حتی از پلاستیکش در نیومد تا یه روز که حوصله داشتم نشستم یه ساعتی باهاش کار کردم .... بعدشم شستمش و گذاشتم سر جاش تا روز امتحان که بردمش و اونجام خیلی مواظب بودم و سریع بعد کار کردن شستمش و گذاشتم تو ساکم ....

دوستای مشترکی که داشتیم به مشکل جدی با هم برخورده بودن ! گروهمون کاملا دو دسته شده بود و یار و یارکشی داشت میشد ... تا جایی که میشد خودمو قاطی نکردم اما بالاخره رابطم با یه گروه قطع شد ! یه روز ف خیلی اتفاقی برگشت گفت من خسته شدم ازین بچه بازیا دیگه کلا میخوام از گروه بیام بیرون و با هیچ کس رابطه نداشته باشم ! تو هم اون امانتی منو زود بفرست خونمون و دیگه سراغ من نیا !!!! خب من اول فکر کردم داره شوخی میکنه اما یه کم حرف زدم دیدم نه کاملا جدیه ! منم با پیک واسش فرستادم.....

یه ربع بعد واسم پیغام اومد واقعا امانتدار باحالی هستی ! چرا وسایل من کم هستن؟! منم شوکه شده بودم گفتم نه امکان نداره من به هر چی دست زدم گذاشتم سرجاش درست نگاه کن ! که شروع کرد به حرفای زشت زدن که تو دزدی و .... منم خیلی ناراحت شدم ! خیلی خیلی .... خب طبیعتا گریه کردم و به بچه ها گفتم و اونام گفتن محلش نده اگه مطمئنی چیزیو گم نکردی .... رابطمون به هم خورد و از هم خبری نداشتیم تا......

آخرین شب قدر بود که یکی از بچه های جدا شده از گروه پیغام داد که ف میخواد بیاد ازت حلالیت بطلبه ! روش نمیشه و منو واسطه کرده ! اون چیزایی که میگفت کم بوده تو کشوی آشپزخونه ی خودشون بوده و اصن به تو نداده بودشون ! خب من باید خوشحال میشدم یا ناراحت؟! خیلی حرف زد و گفت و گفت و قسم خدا و پیامبر و قرآن و شبای قدرو داد که بذارم بیاد معذرت بخواد ! بعد از یک سال از تهمتی که زده بود تبرئه شده بودم اونم شب قدر ..... عذر خواست ... حلالیت طلبید .... گریه کرد .... گفتم من بخشیدم خدا هم ببخشت ایشالا .... سبک شدم .... واقعا سبک شدم ! کینه ای که تو دلم بود از قلبم بیرون رفت و آرومتر شدم ....

حالا چند روزه اصرار داره میخوام ببینمت دلم تنگ شده بریم بیرون و خودش پیشنهاد داده دوشنبه از صبح بریم بیرون و بعدشم نهار .... یه کم معذبم ! نمیدونم چه حرفی میتونم باهاش داشته باشم ؟ نمیدونم اصن رفتارم چه جوری خواهد بود باهاش !


*دوست داشتن و دوستی کردن خیلی خوبه ! اصن دوست خوب داشتن خیلی خوبه ! اما امان از دوستای بی جنبه و سواستفاده گرت ....