X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 8 مرداد 1392
توسط: سارای

احوالاتم

قبل از تعریف کردن هر ماجرایی فکر کنم یه کم از خودم و حال و احوالم بگم بهتر باشه !

از پاییز سال 91 خیلی بی حوصله و ضعیف شده بودم .... یعنی واقعا خسته بودم همش از تختخواب میفتادم رو کاناپه هال جلو تی وی و برعکس ! نه حال و حوصله ی آشپزی داشتم نه خونه تمیز میکردم نه هیچی .... افسرده شده بودم و دوس داشتم تنها باشم خیلی کم میرفتم بیرون و مهمونی .... به پیشنهاد مامان و شوهری رفتم یه چکاپ کامل شدم + آزمایشای هورمونی ..... روزی که جوابشو گرفتم دیدم پرو*لاکتینم خیلی بالاس ... نمیدونستم چیه یه کم گوگل چرخیدم و از نیلو دوست دکترم پرسیدم که گفت برو دکتر غدد .... با بدبختی و داشتن نامه از متخصص تونستم از یه دکتر غدد خوب وقت بگیرم و واسم تکرار آزمایش نوشت ( بماند که آزمایشای هورمونی واقعا گرون هستن !!!) و دوباره تست دادم و معلوم شد کم کاری تیرو*ئید دارم ... واسم دارو نوشت و گفت تا پایان دوره دارو نباید باردار شی .... الان حدود 6 هفته میگذره و واقعا حالم بهتره .... انرژیم برگشته .... خودمونی تر هم بخوام بگم م*ی*ل ج*ن*س*ی من کلا مختل شده بود و همین موضوع افسرده ترم میکرد ! که الان خیلی بهتر شدم !

از کارم بگم که اوایل سال 91 از شرکت بعد 4 سال اومدم بیرون چون خیلی خسته شده بودم ، هم ذهنی هم احتمالا این بیماری روحیمو ضعیف کرده بوده ! بعد از اون رفتم دنبال چیزی که همیشه عاشقش بودم ! دوره های کافی شاپ و شیرینی و کیک و دسر . خب خیلی طولانی شد و هزینه خیلی زیادی هم داشت برام جوری که هر چی پس انداز کرده بودم تو 4 سال همش تموم شد ( اون موقع شوهری سرباز بود و درآمدی نداشت) ولی با عشق میرفتم سر کلاس و هر جلسه تمرین میبردم و همیشه شاگرد اول بودم !!! دوره هامون که  تموم شد میتونستم برم برا مربی گری و مجوز زدن آموزشگاه ولی نرفتم چون دیگه نه پولی مونده بود واسم نه حالشو داشتم ! مامانم پیشنهاد داد تو خونه واسه خودت شاگرد خصوصی بگیر ! که عالی بود ! دوستا و آشناها هر کی اومد به دوستاشم گفت و هر جلسه نزدیک 10 نفر میشدن که میومدن خونم و بهشون خصوصی آموزش میدادم ! هم واسه خودم تمرین میشد هم اونا یاد میگرفتن هم خب یه منبع درآمد خوبی بود ! انقدر اعتماد به نفسم بالا بود که بعضی روزا چیزایی رو که تا حالا درست نکرده بودم رو جلوشون آماده میکردم و خودم یواشکی از نتیجه کار ذوق میکردم ! شاگردای خیلی خوبی داشتم همشون با انگیزه و مهربون بودن .... به من میگفتن استاد روز معلم هم همشون زنگ زدن تبریک گفتن و الکی الکی معلم شدیم ! سفارش هم از اینور اونور زیاد میگیرم .... یه مدت با کافی شاپا کار کردم و واسشون کیک میزدم ولی دیگه ادامه ندادم چون همه سودش واسه اونا بود .... کیکای تولد و دسر و اینجور چیزا خودم سفارش میگیرم و اینجوری هم خودم راحت ترم هم واسم میصرفه .... کلا کارمو خیلیییی دوس دارم .... کاریه که همیشه آرزوشو داشتم تا ایشالا یه روز بتونم برا خودم کافی شاپ بزنم


* کامنت گذاشتن واسه بلاگفایی ها برا من خیلی سخته ! امروز خودمو کشتم فقط تونستم به دو نفر پیغام بدم ! یا کلا کامنتدونیشون باز نمیشه یا ارسال نمیشه ! یا کد رو نشون نمیده !